سلام بالابلندِ شعرِ ایران.
امیدوارم در این شب ابری، ستاره ی روجا را به ما نشان بدهی تا به سپیده ی صبح بیداری نزدیک شویم. اکنون به صد و دهمین سال تولدت نزدیک شده ایم و از این جغرافیای بارانی، به یوش و خانه ای که در انتهای زمین است سلام می فرستم. امیدوارم روح بلند و کوهستانی تو در کنار همسایگانت، سیروس طاهباز عزیز و مهمان تازه ات، بهجت الزمان به آرامشی ابدی رسیده باشید.
اگر احوالی از ما بخواهید، تنها می توان گفت که می گذرد. چگونه اش را پاسفت مکن. هنوز مانند گذشته به دنبال ملودی های گمشده ی زندگی ات می گردم و هر روز رنج آورتر از پیش، بر غربتت افزوده می شود.
هر چند افتخار می کنم که زاده ی ولایت مایی و من زاده ی ولایت شما، ولی گاه با خود می گویم کاش اهل فارس، اصفهان، تبریز و یا هر کجای دیگر بودی تا تندیس ات را آذین میدانی کنند و تابلوی بزرگراهی را به نام نامی تو بنویسند و هر سال در رثای تو و شعرت و دیگر فعالیت های بزرگ ادبی با همایش های طویل و عریض سخن ساز کنند. این حرف را نشنیده بگیر. گمنامی بهتر از بدنامی ست.
از بر این بی هنر گردنده ی بی نور – هست نیما اسم یک پروانه ی مهجور
نیمای عزیز ! نامت بیش از آنکه بر تارک تالاری فرهنگی بنشیند، در کنار نام جگرکی ها و آپاراتی ها و چندین شغل بی ارتباط با کاغذ و قلم جای گرفته است و اگر از جوان و نوجوانی حتی همولایتی از شما سراغی گرفته شود، فکر می کنند نام همان ستاره های کاغذی ست که ذهن و زبان فرزندان ما محاصره کرده است.
اگر نامی هم از شما در کتاب درسی مدارس و درس دو واحدی ادبیات معاصر آمده است با معرفی ناقص، مختصر و غلطی ست که متولیان امر باید میلیون ها تومان خرج زدودن نام مجعول (علی اسفندیاری) از کتب درسی و غیر درسی نمایند. نمی دانم که وارثان آثارت ؟؟!! این نام را از کجا آورده و یا کشف کرده اند که خودت هیچ اشاره ای به آن نکرده بودی. تا آنجا که می دانم پیش از دریافت شناسنامه در سوم خرداد ماه سال 1304 هیچگاه نام فامیل خود را اسفندیاری معرفی نکرده بودی و در هیچ جای شناسنامه ات این واژه موجود نیست و حتی نام خانوادگی پدرت ابراهیم خان و مادرت طوبی خانم را یوشیج نوشتی. در اولین کتابی هم که با نام (قصه ی رنگ پریده، خون سرد) در حوت 1299 سروده بودی، به نام نیما نوری (یوشی) امضا کرده بودی و چه عمدی وجود داشت تا شما را اسفندیاری بنامند...